داستان های عاشقانه

عاشقانه

به نام پروردگار هستی بخش

 

 17 ساله بودم که به یکی از خواستگارانم

 

  که پسر نجیب و خوبی بود جواب مثبت دادم.

 

  اسمش رضا بود پسر معدب و متینی بود

 

 هر بار که به دیدن می امد غیرممکن بود دست خالی بیاد

 

 ما همدیگرو خیلی دوست داشتیم

 

 چند ماه اول عقدمان به خوبی گذشت

 

  تا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 13:35  توسط سپیده و مریم  | 

تولد

  سلام

  امروز يه آپ قشنگ داريم

  امروز يه روز قشنگه

  باشه باشه ميگم :

  امروز روز جهاني كودكه و از همه مهمتر

  امروز تولد سپيده جونه

  متولد ماه  مهر و رودست نداره

  لنگشو پيدا كردي جايزه 

بگير از علي و بهزاد

 

   تولد تولد تولدت مبارك  

            مبارك مبارك تولدت مبارك

  بدو شمع هارو فوت كن

             تا صد سال زنده باشي

  

         

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 11:20  توسط سپیده و مریم  | 

من و زندگیم

 

خواهرم تورهای  گردشگری برگزار می کرد

در یکی از این سفرها با پسری

آشنا شدم به نام محمد .

پسری شوخ طبع ومودب بود با

چشمانی سبز رنگ و پوست روشن

من شیفته او بودم و او دلبسته من

هر روز همدیگرو می دیدیم ودر مورد

همه چیز صحبت می کردیم.

درهر توری که خواهرم برگزار میکرد

 ثبت نام میکردیم تا چند روزی

را با هم باشیم و از با هم لذت

ببریم و شاد باشیم .

با اینکه سر هر موضوعی با

هم اختلاف نظر داشتیم ولی

از نبودمان کنار هم اذیت می شدیم وناراحت .

2سالی را به اسم دوستی گذراندیم

 تا اینکه محمد ازم خواستگاری کرد .

میدونست که چقدر دوستش دارم

 وغیر ممکنه جواب رد بهش بدم

به همین خاطر تصمیمون را با

خانواده اش در میون گذاشت .

محمد خانواده نسبتا مذهبی

داشت و کلا با این قضایا مخالف،

اما محمد با سیاستی که داشت

 و به دلیل علاقه فراوانش به من،

آن چنان نظر مادر وخواهرانشو

نسبت به من تغییر داد که لحظه

شماری می کردن برای دیدن من.

اما پدرش همچنان مخالف بود .

پس از آن قرار گذاشت  که با

مادر من هم صحبت کنه .

و مادرم که از قبل با محمد در

سفر ها اشنا شده بود هیچ مخالفتی نکرد .

ولی فرصت خواست  تا پدرم

را اماده و با خبر کند .

پدرمن هم  کمی بی حوصله و

زود جوش , کلا مخالفت کرد .

و هزار بهانه گرفت که

پسره کیه؟؟؟کجاییه ؟؟؟ چه کاره است ؟؟؟

شما از کجا می شناسیشون؟؟؟

و هزار سوال رنگ و وارنگ دیگه ......

بدترین روزهامو سپری می کردم

پدرم حتی حاضرنبود محمد رو ببینه

همه امیدم به مادرم بود

که بتونه پدرم رو راضی کنه .

چند ماهی گذشت و مادرم

 سعی خود را کرد

وتوانست کمی پدرم را نرم کنه

من و محمد دیگه طا قت جدایی

 ودوری همدیگرو نداشتیم

از طرفی مادرمحمد هر روز تماس می گرفت

که یه روزی رو تعیین کنید واسه خواستگاری .

از طرف دیگه پدرم آدرس محل کار و

منزل محمد رو از مادرم می خواست .

وشروع کرد به تحقیق در مورد

محمد وخانواده اش تا بتونه

بهانه ای پیدا کنه که مخالفتشو

با دلیل بیان کنه .

که همین طور هم شد

چند نفری از کاسبین محل کارش

او را رفیق باز و.....معرفی کردن

و این بهانه ای شد برای بهانه های بی مورد پدرم

روزها یمان با دلهره سپری  می شد و

مادرهرروز سعی بر این داشت

که پدر را راضی کند.

بالاخره راضی شد که محمد و

خانواده اش را ملاقات کنه .

مادر روز خواستگاری را با ان ها تعیین کرد

ان روزها تنها همراهم تشویش و اضطراب بود.

روز موعود فرا رسید

.................

.................

در مراسم  خواستگاری من

در مورد همه چیز صحبت 

 می شد جز من و محمد

من و امیدم

من و چشم های منتظر

من و ........

به راحتی قابل فهم بود که نه پدر من موافق

این ازدواج است  نه پدر محمد

به هر سختی بود داییم توانست

آن دو را آرام کند ومجلس را به

 دست گیرد .

چند جلسه دیگر برگزارشد وصحبت در مورد

ما تا با این مسئله کنار آمدن

 بعد از چند ماه دوری وتنهایی

من و محمد ما شدیم

 ازمایش خون ...خرید حلقه...

وتعیین روز عقد... و وصال ما

 .....................

......................

خانه ای ساخته ایم

  پر ز اندوه و بلا

     پشت سر رنگ و ریا

        پیش رو گل بوسه ها

          این طرف کفتر عشق

             با پر و بال سپید

                  می زند چنگ به نور

                         می دهد نور به ما

 

انشاا.... روزی شما   

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 18:3  توسط سپیده و مریم  | 

رویا

 

چقدر دلم می خواست یه شب منو تو تنها میشدیم

 

انقدر کوچیک بود دنیا که منو تو توش جا می شدیم

 

مجنون یه شب جراتشو میداد امانت دست تو

 

اون وقت ما تا اخر عمر راهی صحرا میشدیم

 

اگر ما اونجوری بودیم نیاز به قایقی نبود

 

اروم سوار موجایه بلند دریا میشدیم 

 

همه میگن که اسمون خم شده زیربارعشق

 

اون چیزی نیست!

 

ما واسه هم خم میشدیم ....تا میشدیم

 

اگر یکی دلش نخواد پاییز تموم شه وبره

 

تا ته دنیا واسه اون شب شب یلدا میشدیم

 

چقدر دلم می خواست همه حرفامون رو بخونن

 

مثال عاشقا واسه تموم دنیا میشدیم

 

چقدر دلم می خواست دیگه من وتو در میون نبود

 

همدیگرومی بوسیدیم وتا ابد ما میشدیم

 

تقویم های ما اگر امروز رو خیلی دوست نداشت

 

چشمامونو می بستیمو فردا سحر پا میشدیم

 

چقدر دلم می خواست دلت پیشه یکی دیگه نبود

 

 

حتی اگه یه مدتی تنهای تنها می شدیم

 

باشه برو نداشتن حوصله رو بهانه کن

 

ما هموناییم که پیش ادما رسوا می شدیم

 

تجربه ی اومدنت یه درده مثله رفتنت 

 

کاش واسه هم معجزه ی روزمبادا می شدیم

 

بزار اینو اخره سری یدونه ارزو کنم

 

کاشکه باهم عاشق هم فقط 

 

تورویامیشدیم .........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 19:36  توسط سپیده و مریم  | 

مطالب قدیمی‌تر